خلوت و توجه
آن شب سیاه .
که قلبم ُ در راه گلویم ایستاده بود .
به آن جلوه ی روشنایی رسیدم .
او در گوش صبحدم به من گفت :
تو هیچگاه به خودت نمی اندیشی .
اما به یک لیوان ؟
بسیار.....
او در جلوه ی طلوع به من گفت .
تو خودت را گم کرده ای .
گم شده ی تو در تو خلاصه می شود .
او در اوج نیم روز .
هنگامی که از من جدا می شد ُ زمزمه می کرد ُ
خیال میکنی سراب ها تو را سر شار می کنند ....؟
ببین قلب تو ُ در راه گلویت ایستاده .
دل تو بوی مرگ می دهد ./
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:59  توسط دیده بان
|
