تبليغاتX
دیده بان

دیده بان

خلوت و توجه

 

 آن شب سیاه .

که قلبم ُ در راه گلویم ایستاده بود .

به آن جلوه ی روشنایی رسیدم .

او در گوش صبحدم به من گفت :

تو هیچگاه به خودت نمی اندیشی .

اما به یک لیوان ؟

بسیار.....

 

او در جلوه ی طلوع به من گفت .

تو خودت را گم کرده ای .

گم شده ی تو در  تو خلاصه می شود .

او در اوج نیم روز .

هنگامی که از من جدا می شد ُ زمزمه می کرد ُ

خیال میکنی سراب ها تو را سر شار می کنند ....؟

ببین قلب تو ُ در راه گلویت ایستاده .

دل تو بوی مرگ می دهد ./

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:59  توسط دیده بان  |